مخترع مالک به مستاجر جدید گفت: در این اتاق یک مخترع زندگی می کرد. او یک ماده منفجره اختراع کرده بود. مستاجر: اون لکه هایی که روی سقفه ، جای مواد منفجره هست؟ مالک: نه ، اون لکه ها خود اون مخترعه هستن. : : دارویی مفید برای سرفه یه شب ، وقتی نلسون راکفلر ، ثروتمند معروف و زنش، از گردش بر گشتند ، زن دچار سرفه ناگهانی شد و مدام سرفه کرد. شوهرش با اضطراب و دستپاچگی پرسید: عزیزم بگو چی برم برای گلوت بخرم. زن: اون گردنبند زمرد سبزی که در جواهر فروشی سر کوچه دیدم. : : فراموش کردن مامان گروهی که تازه پیش آهنگ شده بودند ، به اردو رفتند. اما چون تجربه نداشتن ، نمی تونشتن غذای خودشون رو، خودشون درست کنن. مربی از اونها پرسید: چیز مهمی رو فراموش کردین؟ یکیشون گفت: بله آقا، .....مامانمون رو. : : اطمینان کامل کلفت با ناراحتی به خانوم خونه میگه: من دیگه نمی تونم اینجا کار کنم ، چون احساس می کنم شما به اطمینان ندارین. خانوم خونه میگه: اگه اطمینان نداشتم که کلید همه اتاقها و انبار رو بهت نمی دادم. کلفت: درسته ، ولی تو این دسته کلید، کلید صندوق آهنی توی صندوق خونه نیست : : با شما نبودم شخصی دمرو خوابیده از جوی آب می خورد. کسی باو رسید و گفت: " اینطوری آب نخور. عقلت کم میشه ". اون شخص او را براندازی کرد و گفت: عقل دیگه چیه؟ ". مرد جواب داد : " هیچی بابا ، با شما نبودم، ببخشید". : :
نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388 توسط 98blog
نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388 توسط 98blog
» اگر اسکلت از بالای دیوار به پائین بپرد چه می شود ؟
- هیچ وقت اینکار را نمی کند ، چون جگر نداره
» ژاپنی ها به گوساله چه می گویند ؟
- نی نی گاوا !!
» فرق بین عینک و تفنگ چیست ؟
- عینک را می زنند و می بینند ولی تفنگ را می بینند و می زنند
» دندان کرسی چه فایده ای دارد ؟
- در زمستان ما را گرم می کند
» چرا آب هنگام جوشیدن قل قل می کند ؟
- چون میکروبهای آن می سوزند و فریاد می کشند
» اگر قلب کسی ایستاد چه می کنیم ؟
- برایش صندلی می گذاریم
» اگر یک زنبور داخل دهان گربه رود ، گربه چه می گوید ؟
- میوز ...... میوز
» چرا دوچرخه خودش نمی تواند بایستد ؟
- چون خیلی خسته است.
» چطور میشود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند ؟
- وقتی هوا آفتابی باشد.
» چطور می توان یک پرنده را به راحتی کشت ؟
- آن را از بالای صخره به پائین پرتاب می کنیم.
» چرا بعضی ها نمی توانند یخ درست کنند ؟
- چون همیشه دستور العمل تهیه را فراموش می کنند.
نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388 توسط 98blog
اس ام اس های انگلیسی تبریک سال نو
Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds, Lets celebrate this blissful New year. بیا به سالی که جدید و تازست خوشامد بگیم، بیا تک تک لحظه هاشو گرامی بداریم، بیا این سال نوی پربرکت رو جشن بگیریم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * Wishing you all the peace, joy, and love of the season! Season's Greetings! برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم سال نو مبارک Happy new year * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to make as a reflection of your values, desires, affections, traditions Happy new year هیچ سال
نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از
ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی. سال نو مبارک * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هدیه سال نو میتونه خیلی چیزا باشه میتونه چیز خاصی هم نباشه! برای تو هر اسباب بازی جدیدی میتونه لذت آور باشه و برای من . . . دیدن تو! new year Gift May Be Many Things
Or It May Be a Few. For You,The Joy Is Each New Toy; For Me; It’s Watching U
نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388 توسط 98blog
اولی: با عمویت کجا می روی؟ دومی: او را می برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خرید برای عموم آزاد است!» ------------------------------------------------------------ اولی: آیا به نظر تو هویج باعث تقویت قوه بینایی می شود؟ دومی: بله، قطعاً؛ چون تا به حال خرگوشی ندیده ام که عینک زده باشد! ------------------------------------------ اولی: من یک پسر دارم که هر روز بیشتر شبیه من می شود؟ دومی: اگر وقت داری ببر دکتر تا جلوی این بیماری را بگیرد! -------------------------------------------------- اولی: اسم پسرت را چه گذاشتی؟ دومی: سامان. اولی: سیمان بگذاری بهتر است، سنگین تر است! ------------------------------------------------- -معلم: سعید فعل خوردن را صرف کن! سعید: آقا اجازه! با قاشق و چنگال؟ ------------------------------- پسر: بابا دیدی توی سیرک چطور شعبده باز دستمال را تبدیل به گل کرد؟ چقدر شعبده باز ماهری بود! پدر: اگه این طوره پسرم، خودت هم شعبده باز ماهری هستی چون به راحتی یک دسته اسکناس را تبدیل به یک توپ می کنی! ---------------------------- دکتر: آقا جان! بفرمایید بیماری شما چیست؟ بیمار: هر چه شما صلاح بدانید.
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1388 توسط 98blog
تا حالا فكر كردید كه چرا اكثر ایرانیا دماغشون بزرگه ؟؟؟؟
خوب از اونجایی كه من خیلی بیكارم به این مسئله تفكراتی بسیاری داشتم
و بالاخره كشفش كردم
همین چند روز پیش نظریمو اثبات كردم
تو تاكسی نشسته بودم و پشت یه چراغ قرمز طولانی گیر كرده بودم
هیچ چارهایم نداشتم جز این كه به اطرافم نیگا كنم
تو ماشین بغل دستی.. یه آقای شیك و مجلسی تا جایی كه جا داشت دستش تو دماغش بود
و اصلنم توجهی به اطرافش نداشت.. انگار نه انگار
اه اه اه چندشم شد
رومو كردم اونور.. ای باباااا
تو ماشین سمت چپی.. دو تا بچهای كه عقب نشسته بودن.. هر دوشون مشغول بودن....
ای خداااا یعنی تا این حد
و آخرسر چشم به راننده تاكسی افتاد كه درگیری زیادی با دماغش داشت ( من به جاش خجالت کشیدم )
منم خیلی شیك و مجلسی فقط احساس شكوفههای بهاری بهم دست داده بود
حالا میفهمید كه چرا ما ایرانیا دماغای بزرگی داریم
باور نمیكنید.. فقط كافیه یه ذره به اطرافتون دقت كنید
تازه من اینم شنیدم كه تو خیلی از كشورای دنیا دست بردن بچه به صورتش یه گناهه و اینو به بچههاشون یاد میدن
ولی از اونجایی كه ما اصلا به این قضیه اعتقاد نداریم به هیچ زبون زندهای هم نمیتونیم تو مخ بچههامون كنیم
دقت كردید كه چقد بچهها دوست دارن دست تو دماغشون كنن
تا اونجایی كه حتی حاضر نیستن این لذتو تو بزرگی از دست بدن
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1388 توسط 98blog
داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت کرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد . گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد . گفتم
من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت
کن اگه میتونی بیای دوتا فوت کن ، دوباره دوتا فوت کرد . با خوشحالی
گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم . دوش
گرفتم و ادکلن زدم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود
داشتم از خونه در میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دوتا فوت کن....
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1388 توسط 98blog
پیرمرد باهوش و دوست دختر خوشگلش در
یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به
بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت
: یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم. مرد جواهرفروش به اطرافش
نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن 3 ملیون تومن بود
را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از
شدت هیجان به لرزه افتاد. پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش
گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو
چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما
باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می
نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن
بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز من انگشتر رو از
شما می گیرم. صبح
دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و
با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم
تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست!!! پیرمرد
جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو
این دو سه روز چه حالی کردم واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1388 توسط 98blog
یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟ خانومه توضیح میده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشمهای
داروسازه چهارتا میشه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمیتونم به شما
سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قواننیه! من مجوز
کارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهندکرد و دیگه بدتر از
این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من
به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانومه دستش رو میبره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند. داروسازه به عکسه نیگاه میکنه و میگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟؟!!
نتیجهی اخلاقی: وقتی به داروخانه میروید، اول نسخهی خود را نشان بدهید
نوشته شده در جمعه 28 اسفند 1388 توسط 98blog
نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند 1388 توسط 98blog
(تعداد کل صفحات:17)
1
2
3
4
5
6
7
...
درباره سایت
|